تبليغاتX
هنوزم دوست دارم
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
تنها ترین

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:30 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
تنها ترین آدم
تنهايي آمده بود سراغم
مثل روزي كه تو آمدي
او رفت
شبي بود روزگارم
فاتح شبهايم شدي
خورشيد روزهايم شدي
بر آسمان دلت چشم دوخته ام
زميني بودن فراموشم شد
زمستاني بود هواي دل نيلوفري ام
در خواب و پريشاني
كنون بهاري بيزبان
مرا غرق نياز كرده
مرا از خود رها كرده
با خويشتن وفا كرده
در بوستان گلي
به سرخي عشق
نصيب
دل نيلوفر بيتاب كرده
ليلي نيلوفري را
بيزبانيست
نوشته شده توسط lilipoot33 در 21:16 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
این مطلب برای نامردترین دختر جهان
من اينك باز مي گويم
كلامم را
و شعرم را
برايت راز مي گويم
تو اي نيلوفر زيبا
تو اي تنها و بي همتا
چنان در سحر زيباي كلامت
مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو
جدا گشتم از اين گردون
كه ديگر هيچ حرفي جز كلام
دوستت دارم
نمي دانم
نمي خواهم
نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور
كه ديگر من تو را دارم
به استقبال تو اين بي زبون آمد
برايت هديه ايي دارد
اگر چه كوچك و كم قدر
كه شايد در نظر آيد
و آن جاني ست ناقابل
كه در پيش تو قربان است
يكي شكرانه كوچك
براي عهد و پيمان است
نوشته شده توسط lilipoot33 در 21:40 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......


کاشکي که بارون بزنه


به سقف و ايوون بزنه


کاشکي دلم پر بگيره


شادي رو از سر بگيره


کاش دوباره بارون بياد


رو تن ياس و نسترن


کاشکي بوي خدا بياد


تو کوچه و تو باغ من

نوشته شده توسط lilipoot33 در 19:57 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
نوشته شده توسط lilipoot33 در 17:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم فروردین 1386
کاشکی
کاشکی یه کم عاقل بودی.

کاشکی یه کم فکر می کردی.

کاشکی انقدر احساساتی نبودی.

کاسکی دوستم نداشتی.

کاشکی منم عاقل بودم.

کاشکی یه کم فکر می کردم.

کاشکی انقدر احساساتی نبودم.

کاسکی دوستت نداشتم.

نمی دونم چرا موقع حرف زدن خیلی سختمه که بخوام

بهت بگم.ولی راحت می نویسم.

می نویسم دوستت دارم.

می نویسم عاشقتم.

می نویسم دیوونتم.

می دونمم تو هم هستی.

از حرفات ، از صدات ، از نگات و

از همه ی حرکاتت معلومه.

ولی نمی دونم چرا می ترسم؟

می ترسم عاقبت خوشی نداشته باشیم با هم.

می ترسم نتونیم با هم باشیم.

می ترسم بهت وابسته بشم.

می ترسم بهم وابسته بشی.

اون وقت موقع خداحافظی سخته برامون که بگیم:

خداحافظ تا همیشه.....

می ترسم و می ترسم و می ترسم.

ولی تو هیچکدوم رو جدی نمی گیری.

تو به حرفام گوش نمی دی.

حرف خودت رو می زنی.

می دونم راست می گی.

ولی تو حرفامو باور نداری.

من وقتی می گم دوستت دارم

پس همه ی حرفاتو و هر چیزی که به تو

 مربوط می شه رو دوست دارم و باور می کنم.

پس تو هم اگر من رو دوست داری دیگه

نباید بهم شک کنی.باید حرفامو باور کنی.

همون طوری که من باورت دارم.

دوست ندارم دیگه گریه کنی.

دوست دارم بخندی.

دوست دارم صدای خندتو بشنوم.

نه گریه.

پس وقتی باهات حرف می زنم

دیگه گریه نکن.

چون بدجوری

دلم میشکنه.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:17 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
دل دیوونه ی من
نوشته شده توسط lilipoot33 در 19:5 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
بازم سلام
سلام بچه ها.

خوبین؟

من می خواستم دیگه آپ نکنم ولی طی درخواستهای برو بچ

که خیلی من رو دوست دارن(حالا گیر ندین بزارین دلم خوش باشه)

دوباره آپ می کنم.

فقط به خاطر تو

نوشته شده توسط lilipoot33 در 18:41 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای من دوباره با زبان بوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه در بهار

ترانه ای بخوان

                                            و

آبشــــــــــــــــــــــــــــار خنده هــــــــــــــــــــــای جاودانه را

به روی من بپاش

                          کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

زندگی بدون تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

پیام گنگی از نبودن است

                                         و

جلوه ی بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

بهانه ای برای با

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بودن است

(برای آزاده جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون)

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:47 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
بعضی از دوستان خواستن که در مورد خودم بگم.

من اسمم فرانک هست.

متولد ۲۷/۹/۱۳۶۸ هستم.

ساکن تهرانم.

طرفدار هیچ تیم یا گروه خاصی نیستم.

از دروغ و آدم دروغگو بدم می آد.

همین.

حالا اگه سوال دیگه ای هست در خدمتم

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
نوشته شده توسط lilipoot33 در 20:19 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
نوشته شده توسط lilipoot33 در 20:12 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم فروردین 1386
دوستی
آنکه شد دوستتان پاسخ حاجات شماست

او بود مزرعه تان که در آن از سر مهر بذر  می افشانید.

و در آن غرق سپاس به درو می خیزید.

او بود سفره و کاشانه تان.

زان که با گرسنگی

نزد او می آیید

بهر آرامش دل

پی او می گردید...

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:53 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم فروردین 1386
خویشتن خویش
قلبهاتان دانند،غرق در خاموشی،راز روزان و شبان.

گوشهاتان،اما،

در تمنای صدایی هستند ــــ از شناسندگی دلهاتان.

و بر آنید شما بشناسید،در لباس کلمات،

آنچه را دائم بشناخته اید ــــ از ره اندیشه.

و بر آنید شما لمس کنید،با سر انگشتان،

تن بی پوشش رویاهاتان.

و چه نیکو که چنین بایدتان.

چشمه ی ناپیدا در بر جان شما هست اندر

پی برجوشیدن و روان گردیدن،

با یکی زمزمه سوی دریا.

گنج بنهفته ی اعماق شما که ندارد پایان

بر سر آنکه تجلی یابد پیش چشمان شما.

و نجویید اما،آن ترازویی را

که تواند سنجد ــــ گنج نشناخته تان.

و نکاوید در اعماق شناسایی خویش،

با یکی تکه ی چوب،یا که با ژرفا سنج.

زانکه "خود"دریایی است ــــ بی کرانه،

بی حد،فارغ از اندازه.

می نگویی:"حقیقت را دریافته ام"،

بهتر آن است بگویید شما:"یک حقیقت را دریافته ام".

می نگویید :"گذرگاهی را ــــ

که از آن جان گذرد یافته ام"،

بهتر آن است بگویید شما:"گیافتم جان را من،

آن زمانی که گذرگاه مرا می پیمود"

زان که جان از همه ی جاده ها می گذرد.

جان نه بر یک خط ره می سپرد،

و نه می بالد همچون نی راست.

جان چنان نیلوفر میشکفد،با فراوان گلبرگ.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:41 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم فروردین 1386
رنج
رنجتان هست زهم واشدن پوسته ای ــــ

 که محیط است بر ادراک شما.

هسته ی میوه به ناچار شکافد بر خود،

تا دلش در بر خورشید بگیرد آرام،

بر شما نیز،بدین گونه،شناسایی رنج ــــ لازم و بایسته است.

دلتان گر به شگفتی آید،

زان کرامات که هر روز برآید ز حیات،

رنجتان را نشمارید دگر ــــ

خود ز شادی به شگفتی کمتر.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:27 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم فروردین 1386
آزادی
دم دروازه ی شهر،و به کاشانه ی خود،

دیده ام خم شده اید،به پرستیدن آزادی خویش،

خود به کردار غلامانی که ـــ خویشتن پیش یکی جباری،

بر زمین میفکنند

و زبونانه ورا ـــ میرسانند به عرش،

در همان حال که او خردشان میسازد.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:21 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم فروردین 1386
دلت میگیره از من!!!!
تو آسمون،پرنده پر نمی گیره وقتی که دلت می گیره از من

قناریمون دیگه آواز نمی خونه وقتی که دلت می گیره از من

دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام

دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟

دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام

دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟

یادش به خیر عجب روز و شبی داشتیم اما همه رو گرفتی از من

یادش به خیر چه روزای خوشی داشتیم اما همه رو گرفتی از من

چرا تنهام گذاشتی؟تو که اشکامو دیدی چی شد از من و از دلم بریدی؟

تو که عشق تو نگاهته محبت رو لباته نگو از من عاشق بدی دیدی

تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست

من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست

تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست

من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست

تو آسمون،پرنده پر نمی گیره وقتی که دلت می گیره از من

آخه قناریمون دیگه آواز نمی خونه وقتی که دلت می گیره از من

دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام؟

دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟

دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام؟

دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟

تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست

من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست

تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست

من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست

نوشته شده توسط lilipoot33 در 16:41 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پنجم فروردین 1386
نوشته شده توسط lilipoot33 در 21:13 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
عطر زمین
و چنین باد که با عطر زمین

زیستن بتوانید،

و به مانند گیاهان هوا

بستانید غذاتان از نور.

لیک آنگاه که باید بُکُشید

از برای خوردن

و ربایید ز نوزادی خُرد

شیر مامش که فروبنشانید

تشنه کامی تان را،

بگذارید که این کار شما

چون پرستش باشد.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:58 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
کودکان
کودکان خود را ــــ پاره های تنتان نشمارید:

دختران و پسرانی هستند،

که بر خویشتنش ممی طلبد ــــ زندگی آنان را.

بستری هستید پیدایی فرزندان را،

و نه سرچشمه ی آن.

گرچه همراه شما ــــ زندگی شان گذرد،

نپذیرند تعلق را رنگ.

می توانید به آنها دادن

مهرتان را و نه اندیشه ی تان.

زان که آنان دارند ــــ هریک

اندیشه ی خویش.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:54 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
عشق
به شما عشق علامت چون داد،در پی او بروید،

راههایش هرچند،سخت و پر شیب بُود.

بالهایش آنگاه ــــ که به بر گیردتان،

خود بدان بسپارید،

گرچه شمشیر نهان ــــ در میان پرهاش ــــ بتواند

به شما زخم زند.

با شما چونکه سخن گوید عشق،

باور آرید به او،

گرچه آوایش از هم گُسلد

رشته ی رویاها،

همچنان باد شمال ــــ که گلستانهاتان ــــ زیر و

رو می سازد.

زان که باید بکشدتان به صلیب،

به همان گونه که تاج ــــ مینهد بر سرتان.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:50 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
روز عازم شدن
روز عازم شدن آیا باید ــــ نیز روز درو کشت بُود؟

و توان آیا گفت ــــکاین شب بازپسینم،

به یقین،جز سحرگاه نبود؟

و چه خواهم دادن،آن کسی را که رها

ساخته گاوآهن خود ــــ همچنان لاای شیار؟

یا به آن کو متوقف کرده ست ـــ چرخ چرخشتش را؟

باید آیا دل من،

تک درختی همه پر بار شود،

که توان چیدن و قسمت کردن ــــ میوه های آن را؟

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:45 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
پسران مادر دیرینه ی من
پسران مادر دیرینه ی من،ای شما تیزروان بر امواج،

بارها در دل رویاهایم،کشتی خویش براندید به پیش.

وکنون ساحل بیداری من،یعنی این ژرف ترین رویایم،

در فراروی شماست.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:39 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
توان رفتن
چون توانم رفتن،خاطر آسوده و بی حسرت؟

نی،من این شهر به جا نگذارم،بی جراحتهایی

بر دل و جان.

در حصار این شهر سپری کردم من:

روزهایی چه بلند،جمله در محنت و رنج،

شامهایی چه دراز،همه در تنهایی،

کیست کو بتواند،بی دریغ و افسوس،بگذارد بر جای،

این همه محنت و تنهایی خویش؟

و چه بسیار از اجزای وجود،کاندرین کوی و گذرها

بپراکندم من،

نونهالان تمنای دلم ــــ بس فراوان باشند:

راه پیما عریان،در میان تپه ها،

و ندارم یارا،که ازینان ببُرم،بی فشار

و آزار،فارغ از محنت و درد.

نیست این که جامه،که هم امروز به یک

سو فکنک،

بلکه یک پوست بُوَد،که به دستان خود از هم بدرم.

و نباشد یک فکر،که پس پشت به جا بگذارم،

بلکه قلببی است که با تشنگی و گرسنگی

نرم شده ست......

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:36 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم فروردین 1386
آمدم
آمدم تا کلا می را بر زبان آورم و هم اینک

خواهمش گفت.اما اگر

مرگ بازم دارد.از لبان"فردا"گفته خواهد شد.

چه "فردا"هیچ رازی را در کتاب "ابدیت"

باقی نمی گذارد.

آمدم تا در شکوه"عشق"و در روشنایی

"زیبایی"که جلوه های خداوندند زندگی کنم.

من اینجایم.زنده.و از قلمرو زندگی تبعید نتوانم

شد.زیرا که به واسطه ی کلام زنده ی خویش

در مرگ خواهم زیست.

من به اینجا آمدم تا برای همه و با همه

باشم . آنچه امروز در تنهایی خود می کنم.

"فردا" از سوی بیشماران طنین خواهد افکند.

آنچه را اکنون با یک قلب می گویم"فردا"

هزاران قلب خواهد گفت.

"خلیل جبران"

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:23 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
سال نو مبارک
سلام بچه ها.الآن که دارم مینویسم براتون

 هنوز سال نو نیومده.ولی داره میاد.

صدای قدم هاشو میشنوم.

آروم آروم داره میاد و سردی رو

از ما دور میکنه.

بهمون میگه:

ای آدما!!!!

به هم نزدیکتر باشین.

با نزدیکتر شدن شما

سردی ازتون دور میشه.

غم ها کنار میرن و از شما

دور میشن.

حالا ما چیکار میکنیم؟

خوب با هم دوست می مونیم.

با مهربونی سال نو رو شروع می کنیم.

تا به برکت دوستی هامون سال جدید

خوب سپری بشه.

سال نو مبارک

نوشته شده توسط lilipoot33 در 18:39 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
عاشقت هستم
شدی خورشید آسمون من

شدم من گل آفتابگردون تو

میون باغ فصه های من

گل من شدی و من گلدون تو

ولی کاش توی آسمون من

دیگه ابرای شرم جایی نداشتن

چی میشد واسه ی گل و گلدون من

دیوار قصه هارو برمی داشتن؟

مگه چقدر آخه باز ممیشه از گلا گفت؟

حرفای دلو پنهونی تو قصه ها گفت

طلسم شرممو باید که بشکنم

اگه دل بذاره حرفمو این بار بزنم

گل و گلدون بهونن باد و بارو بهونن

شب و ستاره و مهتاب و آسمون بهونن

اگه میگم برات از دل خستم

بهونست که بگم:

                        عاشقت هستم

نوشته شده توسط lilipoot33 در 18:52 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
راحت شدم
بالاخره امروز راحت شدم.

از بند اسارت رها شدم.

تونستم حرفمو بهشون بگم.

اونا برخلاف تصورم خیلی منطقی

برخورد کردن.

عالی بود.

خالی شدم!!!!!

حالا احساس راحتی می کنم.

می خوام برم خدا رو شکر کنم

همین الآن.

خدایا شکرت!!!!!!

شکر که کمکم کردی.

واقعا ممنونم ازت که هیچوقت

مثل بقیه تنهام نمیذاری

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:23 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
بی تو من هیچی نمی خوام
بود و نبودت واسه من

فرقی نداره بعد از این

منم مثل خودت میشم

یه بی وفا حالا ببین

ببین تو هیچ آیینه ای

نذاشتی آبرو برام

تو عاشقم کردی ولی

بی تو من هیچی نمی خوام

نوشته شده توسط lilipoot33 در 15:12 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
نمی دونم
ببین.من دوستت دارم.

چرا باور نداری؟

چرا بهم اطمینان نداری؟

چرا بهم شک می کنی؟

مگه من چیکار کردم جز خواستن خوبی تو؟

خواهش می کنم عذابم نده.

قول بده منم قول می دم.

راستی اینجا نظر نده.

برام میل بفرست و نظرتو بگو.

خوب؟

مرسی.

نوشته شده توسط lilipoot33 در 14:28 | | لینک به این مطلب
JavaScript Codes