من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
مثل روزي كه تو آمدي
او رفت
شبي بود روزگارم
فاتح شبهايم شدي
خورشيد روزهايم شدي
بر آسمان دلت چشم دوخته ام
زميني بودن فراموشم شد
زمستاني بود هواي دل نيلوفري ام
در خواب و پريشاني
كنون بهاري بيزبان
مرا غرق نياز كرده
مرا از خود رها كرده
با خويشتن وفا كرده
در بوستان گلي
به سرخي عشق
نصيب
دل نيلوفر بيتاب كرده
ليلي نيلوفري را
بيزبانيست
كلامم را
و شعرم را
برايت راز مي گويم
تو اي نيلوفر زيبا
تو اي تنها و بي همتا
چنان در سحر زيباي كلامت
مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو
جدا گشتم از اين گردون
كه ديگر هيچ حرفي جز كلام
دوستت دارم
نمي دانم
نمي خواهم
نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور
كه ديگر من تو را دارم
به استقبال تو اين بي زبون آمد
برايت هديه ايي دارد
اگر چه كوچك و كم قدر
كه شايد در نظر آيد
و آن جاني ست ناقابل
كه در پيش تو قربان است
يكي شكرانه كوچك
براي عهد و پيمان است
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......
کاشکي که بارون بزنه
به سقف و ايوون بزنه
کاشکي دلم پر بگيره
شادي رو از سر بگيره
کاش دوباره بارون بياد
رو تن ياس و نسترن
کاشکي بوي خدا بياد
تو کوچه و تو باغ من
کاشکی یه کم فکر می کردی.
کاشکی انقدر احساساتی نبودی.
کاسکی دوستم نداشتی.
کاشکی منم عاقل بودم.
کاشکی یه کم فکر می کردم.
کاشکی انقدر احساساتی نبودم.
کاسکی دوستت نداشتم.
نمی دونم چرا موقع حرف زدن خیلی سختمه که بخوام
بهت بگم.ولی راحت می نویسم.
می نویسم دوستت دارم.
می نویسم عاشقتم.
می نویسم دیوونتم.
می دونمم تو هم هستی.
از حرفات ، از صدات ، از نگات و
از همه ی حرکاتت معلومه.
ولی نمی دونم چرا می ترسم؟
می ترسم عاقبت خوشی نداشته باشیم با هم.
می ترسم نتونیم با هم باشیم.
می ترسم بهت وابسته بشم.
می ترسم بهم وابسته بشی.
اون وقت موقع خداحافظی سخته برامون که بگیم:
خداحافظ تا همیشه.....
می ترسم و می ترسم و می ترسم.
ولی تو هیچکدوم رو جدی نمی گیری.
تو به حرفام گوش نمی دی.
حرف خودت رو می زنی.
می دونم راست می گی.
ولی تو حرفامو باور نداری.
من وقتی می گم دوستت دارم
پس همه ی حرفاتو و هر چیزی که به تو
مربوط می شه رو دوست دارم و باور می کنم.
پس تو هم اگر من رو دوست داری دیگه
نباید بهم شک کنی.باید حرفامو باور کنی.
همون طوری که من باورت دارم.
دوست ندارم دیگه گریه کنی.
دوست دارم بخندی.
دوست دارم صدای خندتو بشنوم.
نه گریه.
پس وقتی باهات حرف می زنم
دیگه گریه نکن.
چون بدجوری
دلم میشکنه.
خوبین؟
من می خواستم دیگه آپ نکنم ولی طی درخواستهای برو بچ
که خیلی من رو دوست دارن
(حالا گیر ندین بزارین دلم خوش باشه)
دوباره آپ می کنم.
فقط به خاطر تو
ترانه ای بخوان
و
آبشــــــــــــــــــــــــــــار خنده هــــــــــــــــــــــای جاودانه را
به روی من بپاش
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
زندگی بدون تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
پیام گنگی از نبودن است
و
جلوه ی بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار
بهانه ای برای با
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بودن است
(برای آزاده جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون)
من اسمم فرانک هست.
متولد ۲۷/۹/۱۳۶۸ هستم.
ساکن تهرانم.
طرفدار هیچ تیم یا گروه خاصی نیستم.
از دروغ و آدم دروغگو بدم می آد.
همین.
حالا اگه سوال دیگه ای هست در خدمتم![]()
او بود مزرعه تان که در آن از سر مهر بذر می افشانید.
و در آن غرق سپاس به درو می خیزید.
او بود سفره و کاشانه تان.
زان که با گرسنگی
نزد او می آیید
بهر آرامش دل
پی او می گردید...
گوشهاتان،اما،
در تمنای صدایی هستند ــــ از شناسندگی دلهاتان.
و بر آنید شما بشناسید،در لباس کلمات،
آنچه را دائم بشناخته اید ــــ از ره اندیشه.
و بر آنید شما لمس کنید،با سر انگشتان،
تن بی پوشش رویاهاتان.
و چه نیکو که چنین بایدتان.
چشمه ی ناپیدا در بر جان شما هست اندر
پی برجوشیدن و روان گردیدن،
با یکی زمزمه سوی دریا.
گنج بنهفته ی اعماق شما که ندارد پایان
بر سر آنکه تجلی یابد پیش چشمان شما.
و نجویید اما،آن ترازویی را
که تواند سنجد ــــ گنج نشناخته تان.
و نکاوید در اعماق شناسایی خویش،
با یکی تکه ی چوب،یا که با ژرفا سنج.
زانکه "خود"دریایی است ــــ بی کرانه،
بی حد،فارغ از اندازه.
می نگویی:"حقیقت را دریافته ام"،
بهتر آن است بگویید شما:"یک حقیقت را دریافته ام".
می نگویید :"گذرگاهی را ــــ
که از آن جان گذرد یافته ام"،
بهتر آن است بگویید شما:"گیافتم جان را من،
آن زمانی که گذرگاه مرا می پیمود"
زان که جان از همه ی جاده ها می گذرد.
جان نه بر یک خط ره می سپرد،
و نه می بالد همچون نی راست.
جان چنان نیلوفر میشکفد،با فراوان گلبرگ.
که محیط است بر ادراک شما.
هسته ی میوه به ناچار شکافد بر خود،
تا دلش در بر خورشید بگیرد آرام،
بر شما نیز،بدین گونه،شناسایی رنج ــــ لازم و بایسته است.
دلتان گر به شگفتی آید،
زان کرامات که هر روز برآید ز حیات،
رنجتان را نشمارید دگر ــــ
خود ز شادی به شگفتی کمتر.
دیده ام خم شده اید،به پرستیدن آزادی خویش،
خود به کردار غلامانی که ـــ خویشتن پیش یکی جباری،
بر زمین میفکنند
و زبونانه ورا ـــ میرسانند به عرش،
در همان حال که او خردشان میسازد.
قناریمون دیگه آواز نمی خونه وقتی که دلت می گیره از من
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
یادش به خیر عجب روز و شبی داشتیم اما همه رو گرفتی از من
یادش به خیر چه روزای خوشی داشتیم اما همه رو گرفتی از من
چرا تنهام گذاشتی؟تو که اشکامو دیدی چی شد از من و از دلم بریدی؟
تو که عشق تو نگاهته محبت رو لباته نگو از من عاشق بدی دیدی
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
تو آسمون،پرنده پر نمی گیره وقتی که دلت می گیره از من
آخه قناریمون دیگه آواز نمی خونه وقتی که دلت می گیره از من
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام؟
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام؟
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
زیستن بتوانید،
و به مانند گیاهان هوا
بستانید غذاتان از نور.
لیک آنگاه که باید بُکُشید
از برای خوردن
و ربایید ز نوزادی خُرد
شیر مامش که فروبنشانید
تشنه کامی تان را،
بگذارید که این کار شما
چون پرستش باشد.
دختران و پسرانی هستند،
که بر خویشتنش ممی طلبد ــــ زندگی آنان را.
بستری هستید پیدایی فرزندان را،
و نه سرچشمه ی آن.
گرچه همراه شما ــــ زندگی شان گذرد،
نپذیرند تعلق را رنگ.
می توانید به آنها دادن
مهرتان را و نه اندیشه ی تان.
زان که آنان دارند ــــ هریک
اندیشه ی خویش.
راههایش هرچند،سخت و پر شیب بُود.
بالهایش آنگاه ــــ که به بر گیردتان،
خود بدان بسپارید،
گرچه شمشیر نهان ــــ در میان پرهاش ــــ بتواند
به شما زخم زند.
با شما چونکه سخن گوید عشق،
باور آرید به او،
گرچه آوایش از هم گُسلد
رشته ی رویاها،
همچنان باد شمال ــــ که گلستانهاتان ــــ زیر و
رو می سازد.
زان که باید بکشدتان به صلیب،
به همان گونه که تاج ــــ مینهد بر سرتان.
و توان آیا گفت ــــکاین شب بازپسینم،
به یقین،جز سحرگاه نبود؟
و چه خواهم دادن،آن کسی را که رها
ساخته گاوآهن خود ــــ همچنان لاای شیار؟
یا به آن کو متوقف کرده ست ـــ چرخ چرخشتش را؟
باید آیا دل من،
تک درختی همه پر بار شود،
که توان چیدن و قسمت کردن ــــ میوه های آن را؟
بارها در دل رویاهایم،کشتی خویش براندید به پیش.
وکنون ساحل بیداری من،یعنی این ژرف ترین رویایم،
در فراروی شماست.
نی،من این شهر به جا نگذارم،بی جراحتهایی
بر دل و جان.
در حصار این شهر سپری کردم من:
روزهایی چه بلند،جمله در محنت و رنج،
شامهایی چه دراز،همه در تنهایی،
کیست کو بتواند،بی دریغ و افسوس،بگذارد بر جای،
این همه محنت و تنهایی خویش؟
و چه بسیار از اجزای وجود،کاندرین کوی و گذرها
بپراکندم من،
نونهالان تمنای دلم ــــ بس فراوان باشند:
راه پیما عریان،در میان تپه ها،
و ندارم یارا،که ازینان ببُرم،بی فشار
و آزار،فارغ از محنت و درد.
نیست این که جامه،که هم امروز به یک
سو فکنک،
بلکه یک پوست بُوَد،که به دستان خود از هم بدرم.
و نباشد یک فکر،که پس پشت به جا بگذارم،
بلکه قلببی است که با تشنگی و گرسنگی
نرم شده ست......
خواهمش گفت.اما اگر
مرگ بازم دارد.از لبان"فردا"گفته خواهد شد.
چه "فردا"هیچ رازی را در کتاب "ابدیت"
باقی نمی گذارد.
آمدم تا در شکوه"عشق"و در روشنایی
"زیبایی"که جلوه های خداوندند زندگی کنم.
من اینجایم.زنده.و از قلمرو زندگی تبعید نتوانم
شد.زیرا که به واسطه ی کلام زنده ی خویش
در مرگ خواهم زیست.
من به اینجا آمدم تا برای همه و با همه
باشم . آنچه امروز در تنهایی خود می کنم.
"فردا" از سوی بیشماران طنین خواهد افکند.
آنچه را اکنون با یک قلب می گویم"فردا"
هزاران قلب خواهد گفت.
"خلیل جبران"
هنوز سال نو نیومده.ولی داره میاد.
صدای قدم هاشو میشنوم.
آروم آروم داره میاد و سردی رو
از ما دور میکنه.
بهمون میگه:
ای آدما!!!!
به هم نزدیکتر باشین.
با نزدیکتر شدن شما
سردی ازتون دور میشه.
غم ها کنار میرن و از شما
دور میشن.
حالا ما چیکار میکنیم؟
خوب با هم دوست می مونیم.
با مهربونی سال نو رو شروع می کنیم.
تا به برکت دوستی هامون سال جدید
خوب سپری بشه.
سال نو مبارک
شدم من گل آفتابگردون تو
میون باغ فصه های من
گل من شدی و من گلدون تو
ولی کاش توی آسمون من
دیگه ابرای شرم جایی نداشتن
چی میشد واسه ی گل و گلدون من
دیوار قصه هارو برمی داشتن؟
مگه چقدر آخه باز ممیشه از گلا گفت؟
حرفای دلو پنهونی تو قصه ها گفت
طلسم شرممو باید که بشکنم
اگه دل بذاره حرفمو این بار بزنم
گل و گلدون بهونن باد و بارو بهونن
شب و ستاره و مهتاب و آسمون بهونن
اگه میگم برات از دل خستم
بهونست که بگم:
عاشقت هستم
از بند اسارت رها شدم.
تونستم حرفمو بهشون بگم.
اونا برخلاف تصورم خیلی منطقی
برخورد کردن.
عالی بود.
خالی شدم!!!!!
حالا احساس راحتی می کنم.
می خوام برم خدا رو شکر کنم
همین الآن.
خدایا شکرت!!!!!!
شکر که کمکم کردی.
واقعا ممنونم ازت که هیچوقت
مثل بقیه تنهام نمیذاری
فرقی نداره بعد از این
منم مثل خودت میشم
یه بی وفا حالا ببین
ببین تو هیچ آیینه ای
نذاشتی آبرو برام
تو عاشقم کردی ولی
بی تو من هیچی نمی خوام
چرا باور نداری؟
چرا بهم اطمینان نداری؟
چرا بهم شک می کنی؟
مگه من چیکار کردم جز خواستن خوبی تو؟
خواهش می کنم عذابم نده.
قول بده منم قول می دم.
راستی اینجا نظر نده.
برام میل بفرست و نظرتو بگو.
خوب؟
مرسی.





